زندگی قشنگ طنین و عسلی


200 کارتون معروف 200 کارتون معروف
هر کارتون که فکرشو بکنی، هر کارتون
فقط 80 تومان | 9 DVD
آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

چلام چلام من اومدم (: (: 

 

خوفین ؟ منم خوفم میسی *: 

 

خیلی بهترم یهنی حال و هوام بهتره هرچند که خیلی از دوستایی که همیشه تولدمو یادشون بود امسال یادشون رفته بود و بهم زنگ نزدن اما خب خوب بود. 

 

شب قبل از  تفلدم بچه ها اومدن خونمون . حرف زدیم بازی کردیم شامم الویه و نودل درست کردم. خوش گذشت .. بچه ها تا ساعت 1 اینجا بودن انقدر جیغ جیغ کردن که فک کنم واسه زمان تمدید اجاره مون باید دنبال خونه بگردیم ! ((: 

 

دیشبم مامانینا و مامان بابای جاری اومدن خونمون ...  

 

زندگی در گذر است .. امروز 12 تا 2.5 کلاس داشتم الانم عسلی رفته کلاس ... 

 

بهدشم قراره شب بریم ش ا ه ر و د. احتمالا دوشنبه بر می گردیم . اگه عسلی بدونه من الان پای کامپیوترم منو می کشه ! ((: قراره من وسایلارو جمع و جور کنم که تا عسلی اومد بریم . :دی 

 

اینم عسکایی که قول داده بودم . ۱ و ۲ و۳ و ۴ و ۵ و ۶ و ۷ و ۸ و ۹ و ۱۰

 

مرسی دوست جونای مهربونم بابت تبریکاتون دوستتون دارم هزار تاااااااااا.

+ تاریخ جمعه 4 دی ماه سال 1388ساعت 17:28 نویسنده طنین | 24 نظر

سلام   

جالبه که حتی دیگه نمی دونم از کجا شروع کنم ؟ اصلا چی بگم ؟ !   

یه موقعی نوشتن همه عشقم بود . ولی الان ! ):   

همیشه روزانه نویسی رو دوست داشتم و خاطراتمو می نوشتم به خصوص دوران دوستی با عسلی که اوج احساسات نویسیم بود . نمی دونم چرا تازگیا انقدر بی توجه شدم ؟  

 نسبت به همه چیز! حتی نسبت به مواردی که همیشه واسم ارزش بوده کم توجه شدم . ):  

 

دارم واسه خودم متاسف می شم . شدم یه آدم بی مصرف ! می دونم اینا اثرات سرکار نرفتنه ... زندگی شده یه روال تکراریه مسخره ...  

 

می دونم راهیه که خودم خواستم و انتخاب کردم ... بعضی وقتا یهو یه نفری یه چیزی می گه که خیلی به آدم امید می ده دیروز دوستم بهم گفت : "همیشه آدمای موفق چالشای بزرگی تو زندگیشون داشتن و بعد از پشت سر گذاشتن بحران به موفقیت رسیدن " خیلی به دلم نشست و امیدوارم کرد.بگذریم ...  

 

* رفتیم سفر و برگشتیم .متاسفانه اونجوری که انتظارشو داشتم نبود. ولی خب واسمون تجربه شد . 23 آذر تولد پدر شوهری بود .واسش تولد گرفتیم بد نبود. .. 25 ام هم برادر شوهری واسه من و جاری تولد گرفته بود !!! تولد جاری 28 آذره و تولد من 3 دی ! خیلی شوکه شدم . فک کن یه عالمه آدم که خیلیاشونو فقط یک بار دیده بودم واسم کادو آورده بودن ! ((: انقد خجالت کشیدم :دی عکس کادوهامم می زارم به زودی *: 

 

 * امشب قراره چندتا از دوستامون بیان خونمون هر چند که محرمه و نمی شه کار خاصی کرد ولی خب دور همیم (: . همیشه روز تولدم واسم خیلی روز خاصی بود ولی نمی دونم چرا امسال اصلا حوصله ندارم ! ): حتی حوصله امشبم ندارم ): کاش می شد هیشکی نیاد خونمون ):  

 

* دلم واستون تنگ شده دوست جونا . کی همو ببینیم ؟ خب یه قرار بزارین دیگههههههههه  

 

* می دونم این پست همش انرژی منفی بود . شرمنده (: حال و هوای اینروزای منم اینجوریه دیگه.

+ تاریخ چهارشنبه 2 دی ماه سال 1388ساعت 12:45 نویسنده طنین | 9 نظر

سلام عخشای نازنازی من *: خوفین ؟ 

·       * پسر خاله عسلی رو یادتونه ؟ همون که رفته بود م ا ل ز ی . برای سه هفته اومده ایران . انقده خوشحالیممم.پنج شنبه خاله عسلی مهمونی گرفته داریم می ریم اونجا. از اونورم می ریم م ش ه د . (: واسه کار داریم می ریم . به مدت یک هفته . 

·       * اینروزا من و عسلی خیلی با هم درگیر می شیم . از این موضوع ناراحتم . می دونم به خاطر اینه که همش پیش همیم و هنوز کارمون خیلی قوی نشده ... ولی بازم غصه می خورم. اونروز بعد از یه دعوای خفنگ داشتم گریه می کردم که  عسلی اومد بغلم کرد . حالا فک کن پاهاشو خم کرده که هم قد من بشه من راحت باشم . یهو تو اوج گریه شروع کردم بلند بلند خندیدن ((: می گم عسلییی مثل عنکبوت وایسادی !!! ((: 

·      * پریروز توی اتوبان تصادف کردیم ! همون روزی که خیلی بارون میومد :دی یعنی یکی از روزایی که خیلی بارون میومد ((: چه توقعاتی از آدم دارینا ؟ واقعا فک می کنین من می دونم امروز چند شنبه است ؟ اصلا فک کردین می دونم چندمه ؟ نخیرم :دی خلاصه یهو پراید جلویی ما ترمز کرد ، ما هم ترمز کردیم از پشت دو تا ماشین لیز خوردن کوبیدن به هم بعدشم کوبیدن به ما ! سپر ماشینمون شکست ! از پشت که نگاش می کردی انگار شلوارشو کشیده بود پایین ((: خلاصه حدود 100 تومن خرجش شد که تقریبا مسالمت آمیز حل شد !  حالا فرداش تو ماشین بودیم یهو عسلی زد زیر خنده ! می گم چرا میخندی‌؟ می گه وقتی تصادف کردیم تو کلت پرت شد جلو خیلی خنده دار بود !! ((: بیا شوهر بزرگ کن ! ((: 

·    *  تو خونه مامانمیم عسلی رو صدا می کنم می گم بوجییییی مامانم می گه وا؟! چی ؟ بوجی  چیه دیگه ؟‌((: در اون لحظه من از خنده پخش زمین شده بودم ((: 

·     * یه چیزی بگم ؟ می دونم همتون شاغلین ولی ... نمی دونین چه حالی می ده وقتی داره بارون میاد و تو مجبور نیستی از رختخواب بیای بیرون :دی منو نکشین تورو خدا ((: ( منو می گن رفیق ناباب :دی ) 

·    * چند روز پیش بعد مدتها با عسلی دو تایی رفتیم سینما فیلم نیش ز ن بور خیلی باحال بود . دوست داشتیم . 

·    * اون رژیم خفنه که پارسال گرفته بودم یادتونه ؟ پریروز تصمیم گرفتم تا پنچ شنبه که مهمونیه بگیرمش :دی یک روز گرفتم روز دوم صبح احساس کردم دارم شهید می شم ((: بی خیالش شدم ! 

·         هزار تا دوستون دارم *:*:

+ تاریخ چهارشنبه 18 آذر ماه سال 1388ساعت 12:51 نویسنده طنین | 27 نظر

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10   >>